کد خبر: 131370
تاریخ انتشار: 22 آبان 1395 - 13:40

حميدرضا نظري

اين آقا "بهروز" داستان ما، یک روزنامه نگارجوان و کاملا تازه كار است؛ روزنامه نگاري مهربان، باصفا و آماتور که از چندي قبل و با دنیایی از امید، در يك روزنامه كاملا حرفه اي به شكل آزمايشي فعاليت خود را آغاز كرده است. او مي خواهد كه خيلي سريع و به شكل تخته گاز، همه فوت و فن كار را بياموزد و با سرعت و به سلامتی، خودش را به قله سربلندي و سرفرازي برساند؛ از عكاسي و تهيه خبرگرفته تا گزارش و ويراستاري و صفحه بندي و نقد فيلم و...

همه همكاران روزنامه، بهروز را با عنوان آقاي"صفركيلومتر" مي شناسند که البته او به هيچ وجه از اين عنوان خوشش نمي آيد و اين دو كلمه، همواره دلش را به درد مي آورد! او دلش مي خواهدكه با شخصيت هاي بزرگ و نام آور ادبي و هنري و سياسي و ورزشي، به شكل عميق و چالشي به گفت وگو بنشيند و با انتشار مطالب جالب و جانانه خود، به شهرت فراوان و آرزوي شيرين خود برسد، اما تاكنون كسي با چنين شرايطي تن به اين گفت وگو نداده و گوش اين جوان حرف گوش كن، همچنان بايد شنونده "صفركيلومتر" گفتن هاي اين و آن باشد و حالا حالا ها نتواند به جایگاه رفیع و والای مورد نظرش نزديك شود!
 
بهروز وقتي متوجه مي شود كه تلويزيون مي خواهد يك فيلم سينمايي بسيار عالي و مطرح را پخش كند، با شادي روي فرش خانه ولو مي شود و قلم به دست مي گيرد و به صفحه جادويي چشم مي دوزد تا شايد بتواند براي چاپ در روزنامه، فيلم را مورد نقد و بررسي موشكافانه قرار دهد و... 
 
هنوز چند دقيقه از شروع فيلم نگذشته است كه بازيگر اصلي كه يك پليس است، با شجاعت تمام، درمقابل يك دزد جنايتكار قرار مي گيرد و اسلحه را به سويش نشانه مي رود:" اي دزد نابكار! خوب گيرت آوردم! بهتره از جات تكان نخوري وگرنه..."
 
آقا بهروز، هيجان زده منتظر عكس العمل پليس و دزد است كه ناگهان آگهي تبليغاتي به شكل متحرك، بر يك سوم صفحه تلويزيون ظاهر مي شود و از چپ به راست به حرکت در می آید:
"حلوا شكري بهاران، براي من و تو و ياران؛ سالم و مقوي و خوشمزه، با مُهر استاندارد!... با لبخندي زيبا و ماماني، بهترين ترشي عالم را از ما بخريد و مطمئن باشيدكه هرگز در زندگي، اخمو و ترش رو نخواهيد بود و هميشه گل لبخند، برلب هايتان خواهد روييد!!... "
 
بهروز با دلخوري از پخش بي موقع آگهي هاي عجيب و غريب و شكم پركن و متحرك، سعي مي كند كه فقط و فقط به داستان فيلم توجه كند... معلوم است كه فيلم به نقطه حساس خود رسيده است... دزد با سرعت باد، خودش را از شيشه يك ساختمان چند طبقه به پايين پرتاب مي كند و مرد پليس بلافاصله گلنگدن اسلحه را مي كشد و به حالت اسلوموشن، از همان جا گلوله اي آتشين به سمتش شليك مي كند و تا دزد مي خواهد بگويد"آخ!" آخ؛ اي واي باز هم آگهي تبليغاتي ظاهر مي شود و اين بار نصف صفحه جادويي تلويزيون را مي پوشاند كه:
 
" مادربزرگ ها، پدربزرگ ها! شما هم دركنار نوه هاي مهربان و شيرين زبان خود، از پفك نمكي هاي خوشمزه ما نوش جان كنيد تا چند سال جوان و براي هميشه عاقبت به خير شويد!... پوشك مخصوص سالمندان را از ما تهيه كنيد كه..." 
 
دقایقی بعد و بار ديگر، همه صفحه تلويزيون به تصرف تبليغات خوش آب و رنگ در مي آيد و ديدگان بينندگان عزيز و ارجمند را تيره و تار مي سازد:" با خريد دستمال كاغذي ظريف و لطيف روشنک، صورت خود را خشك كنيد و براي هميشه و در هر زمان، به زندگي يخ زده و بي رمق تان، زيبايي و طراوت خاصي ببخشيد!!... دستمال کاغذی روشنک، چشم هاي شما را به روی زیبایی های زندگی روشن می کند و جان تازه اي به پوست تان مي دهد!..."
بهروز از اين كه از اصل داستان و موضوع فيلم سر درنياورده، درحالتي گیج و سردرگُم و پریشان، مجبور است به تيتراژ پاياني چشم بدوزد؛ او كه مي خواست با نقد اين فيلم مهم و جهاني، سري توي سرها دربياورد و آدم معروفي شود، به ناچار، دچار سردرد عجيبي می شود و مثل آدم هاي مجنون، به قيافه و لب و لوچه آويزان و چهره كج و معوج خود درآيينه شكسته اتاق خيره مي شود و... 
 
لحظاتي بعد، او با همان حالت گيج و مبهوت، در حالي كه به سختي جمجمه اش را فشار مي دهد، پشت فرمان ماشین اوراقي خود مي نشيند و به دل خيابان پر ازدحام و دودگرفته شهر مي زند تا براي كسب اعتبار كاري اش، يك گزارش جانانه و مناسب و مردمي تهيه كند؛ گزارشي كاملا اقتصادي كه مشكلات اقتصادي مردم را واقعا ريشه كن كند و آنان را به آسايش و آرامش برساند!!... 
 
**** 
فيلم پخش شده از تلويزيون، چنان آقا بهروز را کیش و مات و سرگردان كرده كه نمي فهمد چگونه پشت فرمان نشسته و رانندگي مي كند؛ او مدام پدال ترمز را با گاز اشتباه مي گيرد و بي جا و بي موقع دنده عوض مي كند و به جاي اين كه در سرچهارراه و در پشت چراغ قرمز توقف كند، ناخودآگاه پايش را روي گاز مي گذارد و لحظاتی بعد، بي خيال همه جا و همه كس، در یک مكان توقف ممنوع ترمز مي زند تا كمي به اوضاع و احوال خود بخندد و ذوق كند!

بهروز هنوز خنده و ذوق خود را شروع نکرده است که دستي مهربان از شيشه بغل راننده وارد مي شود و يك كاغذ سفيد به او تحويل مي دهد! بهروز كه فكر مي كند برگه تبليغاتي كالاهاي بُنجُل است؛ دستش را دراز مي كند تا آن را پس بزند، اما بلافاصله دستي ديگر با مهرباني دو چندان، از شيشه سمت شاگرد، برگه دوم را تقديمش مي كند و از شيشه پشت سر، برگه سوم و...
 
او به يكباره به محاصره چند پليس موتور سوار در مي آيد كه هر يك از آن ها، با يك دسته برگه زيباي قبض جريمه و با مهربانی هرچه تمام تر، لبخندزنان به استقبالش آمده اند!...
 
**** 
آقا بهروز به عنوان يك روزنامه نگار جديد و كم تجربه، اما دلسوز و مهربان، مي خواهد درغم خود و مشكلات ريز و درشت مردمان روزگارش غرق شود كه سردبير روزنامه مژده مي دهد كه او به زودي مي تواند با يك هنرمند و مجسمه ساز معروف گفت وگو كند؛ گفت وگویی كه براي موفقيت و سربلندي او گام بلندي محسوب می شود. بهروز از شنيدن اين خبر مسرت بخش، همه دردهاي خود و مردم روزگار را به دست فراموشي مي سپارد و...
 
او روز بعد، در راه رفتن به تحریریه روزنامه، درست در سرچهارراه و پشت چراغ قرمز، متوجه يك چهره آشنا مي شود که در پیاده رو خیابان در حال قدم زدن است؛ كسي كه به عنوان يك مجري برنامه هاي تلويزيوني، در بين مردم از معروفیت فراواني برخوردار است. بهروز خوشحال است که شانس به او روی آورده و چراغ قرمز، این بار بختش را بازكرده است! او درحالي كه سرش را از پنجره ماشين بيرون مي برد براي مرد، سوت بلبلي مي زند:" چاكرآقا! سلام ای هنرمند محبوب من! "
 
مجري كه از اين عنوان خوشش آمده است، ذوق زده و با شتاب خودش را به او مي رساند:" سلام از بنده اس عزيز جون! حال مبارك چطوره؟!"
 
- متشكرم! اجازه مي دين يه سوال از شما داشته باشم؟!
- خواهش مي كنم؛ درخدمتم!
- بفرمايين كه رمز موفقيت شما در چيه؟!
- راستش اين موفقيت آسون به دست نيومده؛ داستان مجري گري من خيلي طولانيه! بنده چه شب ها و روزها سختي كشيدم و جون كندم تا...
چراغ راهنما سبز مي شود و صداي بوق چند ماشين به گوش مي رسد. بهروز مي خواهد حركت كند كه آقای مجري مانع او مي شود:" حالا كجا با اين عجله؟ من كه هنوز جواب شمارو ندادم!"
- خيلي ممنون! من جوابم رو گرفتم... ببخشين؛ راه بند اومد!
- راه رو ولش كن و به حرف هاي شيرين يه مجري با تجربه گوش كن!!
- آخه...
- آخه بی آخه! من از همون بچگی یعنی هشت سالگي به حرفه شيرين مجري گري علاقه پيدا كردم و به خودم گفتم: هي پسرگل گلاب! تو بايد فورا خودت رو برسوني به ساختمان بزرگ جام جم و خیلی سریع بری توی تلویزیون!...
 
صداي ممتد بوق از فواصل مختلف خيابان، همه افكار آقا بهروز را به هم ريخته است:" حالاكه وقت اين حرفا نيست آقاي مجري؛ ببين چه ترافيكي توليد كردم!"
مجري مي خندد:" مگه بده كه آدم چيزي توليد كنه؟!... به عقيده من..."
 
طول صف ماشین ها به بیش از یک کیلومتر رسیده و صدای اعتراض رانندگان حاضر برآسفالت هميشه كنده كاري شدة خيابان را درآورده است!... راننده پشت سر بهروز، فریاد می زند:" چرا راه رو بستین شما؟! مگه دارین شاهنامه می خونین؟!"
 
بهروز هراسان به مجری التماس می کند:" آقای محبوب! من دیرم شده و به روزنامه نمی رسم! اگه بازم دیرکنم جناب سردبیر، این روزنامه نگار بخت برگشته رو اخراج مي كنه و...
 
مجری که تازه متوجه شغل آقا بهروز شده، دستش را به گرمی روی شانه او می گذارد:" الهي كه من فدات بشم عزيزجون! من و تو مي تونيم با همديگه دوست بشيم و يه فصل كاملا مشترك با هم داشته باشيم!"
- منظورت چيه؟!
 
- مي خوام با من يه گفت وگوي جالب و خوندني انجام بدي و در تيراژ چند صد هزاري، همراه با یه عکس بزرگ و تمام رنگی در صفحه اول روزنامه تون...
 
بهروز از آیینه وسط ماشین به چند راننده عصبانی پشت سرش نگاه می کندکه با چهره های برافروخته و خشمگين به سوی او حمله ور شده اند! او ناگهان برخود می لرزد و برای این که زودتر قال قضیه را بکند، فریاد می زند:
" باشه آقا؛ بدو بیا بالا تا هردو به طور مشترك، یه كُتک مفصل نوش جون نکردیم!... بيا بالا ديگه!... پس چرا واستادي نگام مي كني؟!... دِ بجنب ديگه!..."
 
**** 
بهروز در یک نشست كاملا دوستانه، با مجری معروف درددل می کند و می گوید که پس از رهايي از عنوان آزاردهنده "صفركيلومتر" چه آرزوهاي شيرين و زيبا و دلنشيني در سر دارد. مجری هم در یک پیشنهاد غیرمنتظره، از بهروز دعوت می کندکه برای یک گفت وگوی زنده تلویزیونی، به جام جم بیاید تا به عنوان یک روزنامه نگار جوان و خوش آتيه، به همه بینندگان برنامه معرفی شود و سری توی سرها درآورد و...
بهروز از فرط خوشحالی زبانش بند می آید و اشک شوخ از چشم هايش سرازير می شود. او هرگز فکر نمی کرد که روزی در مقابل چند دوربین پرتابل و نگاه میلیون ها تماشاگر تلویزیونی قرار بگیرد و...
آن ها با هم قرار و مدارشان را می گذارند و پس از روبوسي، با مهرباني و به گرمي از يكديگر جدا مي شوند؛ هفت روز بعد، ساعت هفت بعدازظهر، صدا و سیما، شبکه سراسری، استودیوی...
**** 
در این مدت یک هفته، آقا بهروز، بهترین دوران عمرش را می گذراند. او فکر می کند که بعد از این مصاحبه جالب و زنده تلویزیونی، هزاران گام به شهرت شيريني که سال هاي سال آرزویش را داشته، نزدیک و نزدیک تر و از عنوان بدتركيب" صفركيلومتر" دور و دورتر خواهد شد. سردبیر روزنامه باز هم از بهروز می خواهد که برای گفت وگو با همان مجسمه ساز بزرگ، هر چه زودتر به موزه اصلی شهر برود، اما بهروز به عشق حضور در برنامه تلویزیوني، اين موضوع را فعلا پشت گوش می اندازد و به او وعده امروز و فردا را مي دهد...
در روز مورد نظر، آقا بهروز از فرط کمرویی و خجالت، به اندازه چند صد گرم عرق خالص و بی غل و غش می ریزد تا این که برنامه آغاز می شود و مجری مشهور و محبوب او میکروفون را به دست می گیرد:
" سلام بینندگان عزیز! الان در اين فضاي دوستانه، دركنار من، مهمون بسیار ارجمندی حضور داره که بدون شك، شما به زودی مطالب زیباشون رو در روزنامه های كثيرالانتشارکشور مطالعه مي كنين؛ روزنامه نگار جوونی که حرف های زیادی برای گفتن داره! این شما و این هم جناب آقای بهروز عزيزي!... خب، آقاي عزیزی عزیز! تو عزیز و نور چشم مایی! آیا بنده وکیلم چند سوال کاملا هنری و تخصصی و جانانه از شما بپرسم؟!"
- با اجازه آقای کارگردان و تهیه کننده و همه بينندگان برنامه؛ بـله!!
- مبارکه ایشاء ا... لطفا بفرمایید وقتی شنیدین پدرتون سكته زده و فوت کرده، چه احساسی بهتون دست داد؟!
- پدرم؟!!
آقا بهروز فلک زده از فرط تعجب، نزديك است سكته بزند؛ پدر او که تا چند ساعت قبل زنده بود و سُرو مُرو گُنده، پانزده سیخ جگر لُمباند و پشت بندش، چند ليتر دوغ خورد و کُلی هم سكسكه زد و...
- آقای عزیزی! چرا ساکت شدی؟! عرض کردم وقتی شنیدین که پدرتون فوت کرده...
- داری سربه سرم می ذاری آقاي مجري؟! پدر بنده كه...
- خب، خدا رحمت شون کنه!... و اما سوال دوم؛ شما وقتی ازدواج کردی، چند تا بچه داشتی؟! "
این بار كمي مانده است كه آقا بهروز واقعا ريق رحمت را سر بكشد و خلاص:" بچه؟! قبل از ازدواج؟!!... من؟!... به حق چیزهای ندیده و نشنيده!!" 
بهروز سرش را به گوش مجری نزدیک می کند:" تو چی داری می گی مرد حسابی؟!"
- چطور مگه؟!
- مگه خُل شدي؟!
- چرا؟!
-  نکنه می خوای نون منو آجرکنی!
-  من چیکار به نون تو دارم عزيزجون؟!
 
- دِ آخه اگه همين جوري ادامه بدي كه پاک آبروم می ره و دیگه نمی تونم تو روزنامه بمونم و كاركنم! اگه اخراج بشم که دیگه نمی تونم با استاد بزرگ مجسمه ساز، گفت وگو کنم!
مجری که یادش رفته در یک برنامه زنده تلویزیونی، پِچ پِچ كردن ممنوع است، ذوق زده می گوید:" گفتی استاد بزرگ مجسمه ساز؟!"
-  بله؛ اون پيرمرد، یه چهره جهانیه و جون می ده برای یه مصاحبه جالب روزنامه ای! 
- روزنامه ای نه؛ بهتره بگی یه برنامه جذاب تلويزیونی مثل همین برنامه!
- منظورت چیه؟!
 
- آخ جون؛ ديگه بهتر از این نمي شه! اين گفت وگو می تونه ارزش برنامه مارو چند برابرکنه و...
بهروز که متوجه می شود مجری براي سوژه و موضوع بکر او، دندان تيزكرده است و مي خواهد اين موقعیت و شهرت فرهنگي و آرزوي شيرين را از او سلب کند، به عنوان اعتراض، با ناراحتی ازجا بلند می شود:
"مگه من می ذارم سوژه نازنینم رو... آره جون خودت؛ به همين خيال باش! من به زودي و در يه روز به يادموندني، يه گفت و گوي جانانه با اين استاد انجام مي دم كه در تاريخ ثبت بشه و براي هميشه جاودان بمونه!... لطف عالي مستدام... عزت زياد!"
 
و بدون خداحافظی و با عجله به طرف درخروجی استودیو حرکت می کند...
در اتاق فرمان، كارگردان برنامه که با دیدن این اوضاع آشفته، درآستانه سکته قلبي و مغزي آن هم به طور همزمان قراردارد، درحالی که دچارتنگي نفس شده به سختي ناله سر مي دهد:" ای وای! آبروم رفت!... آقا برنامه رو قطع کنين!... مي گم برنامه رو قطع و به جاش موسيقي پخش كنين!... تورو به جون عزيزتون موسیقی پخش کنين؛ موسیقی!... موسیقی!..."
بلافاصله صدای یک آهنگ بسیار شاد و دلنشین در فضاي دوستانه استوديو پخش مي شود و به گوش آقا بهروز می رسد؛ آقا "بهروز"ی که گمان می کند این موسیقی شاد به افتخار موفقیت هنري و شهرت جهاني او درآینده خیلی نزدیک نواخته می شود و...
 
**** 
... و اما خيلي زود آن روز زيبا و به يادماندني فرا می رسد...
 
دیگر همه چیز آماده است تا آقا بهروز به آرزوهای شيرين و زيبايش برسد و مرزهاي موفقيت را طي كند! به راستي كه امروز با همه روزهای زندگی او فرق دارد! او اینک در موزه، در مقابل مردی نشسته است که خیلی ها آرزویش را دارند و غبطه اش را می خورند؛ پیرمردی چیره دست که با هنرمندی هرچه تمام تر، مشغول تكميل و ساخت قديمي ترين و باشکوه ترین مجسمه نيمه كاره خود است؛ مجسمه پسرجوانی درحالت نشسته که یک دست خود را روی سرگذاشته و افسرده و ماتم زده، در اندیشه ای نامعلوم غرق شده است.
 
بهروز، بالاخره اولین گام موفقیت را برمی دارد:" استادگرامی! اجازه می فرمايید بنده چند سوال از محضرشريف شما داشته باشم؟!"
- هیچ اشکالی نداره باباجون، اما قبل از این که شروع کنی، من يك سوال از شما دارم!
- درخدمتم!
 
- ببینم جوون، تو مریضی؟! يعني مرض داري؟!  
آقا بهروز از طرح چنین سوالی به شدت متعجب است و نمی داند چه باید بگوید:" یعنی چی استاد؟! "
- یعنی این که مشکلی، چیزی نداری؟ منظورم اینه که فشارخونت منظمه؟ میزون کلسترول و چربی بدنت ردیفه و از هرنظر، سالم و قبراقي؟!
-  بله خیالتون راحت؛ من ابدا مشکلی ندارم! اما معذرت می خوام، مگه قراره شما بنده رو بفرستین اتاق عمل؟!
پیرمرد می خندد و به گرمی شانه جوان را می فشارد:" نه جونم!... خب بگذریم! حالا می تونی اولین سوالت رو بپرسی!"
- چشم! می خوام بدونم این مجسمه زیبا، کی تموم می شه؟!
 
- به زودی زود! داستان این مجسمه واقعا شنیدنیه؛ من برای ساخت این اثر، خیلی زحمت کشیدم و خاطرات زیادی دارم! بنده بايد در اين خصوص ساعت ها با شما حرف بزنم و خاطره تعريف كنم!... خدمت شما عرض کنم که ننه جون من، حدود شصت سال قبل، از بابا جونم طلاق گرفت و در شهر زيباي شیراز، منو كه فقط ده سال داشتم، سپرد به دست نامهربون يه زن بابا!...
 
آقا بهروز که کمی کم حوصله تشریف دارد، مانده است که در خصوص جواب پیرمرد چه بگوید. تنها کاری که از دستش برمی آید سکوت و خمیازه هاي مكرر و كشدار است!... استاد همچنان با انرژی ادامه می دهد و درحین حرف زدن، به یکباره فریاد می زند:" ای خدا بگم چیکارت کنه؛ آخه به تو هم می گن آدم؟! "
 
بهروز که فکر می کند استاد به خاطر خمیازه های او ناراحت شده است، وحشت زده برخود می لرزد:
" کی؛ من؟!"
 
- نه؛ زن بابام رو می گم؛ این آدم به اندازه نوك سوزن محبت نداشت و روزی صد بار بدنم رو وشگون می گرفت و کتکم می زد!... آخه یکی نبود بهش بگه ای بی انصاف، تو چیکار به این طفل معصوم داری؟.... جونم برات بگه، این آزار و اذیت زن بابا ادامه داشت تا این که یه روز تصمیم گرفتم ازش انتقام بگیرم... 
آقا بهروز سعی می کند طوری که به پیرمرد برنخورد، ذهن و زبان او را به سمت پاسخ مورد نظرش بکشاند:" عذر می خوام استاد! من جواب سوال اولم رو گرفتم و از این بابت متشکرم!"
 
- خواهش مي كنم باباجون! خب داشتم عرض می کردم که موضوع انتقام همه فکر و ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود تا این که یه روز غروب، درکنار آرامگاه حافظ، جوانی رعنا و غمگین با شکل و شمایل همین مجسمة درحال ساخت، نظرم رو به خودش جلب کرد... از همون لحظه، فکر انتقام از کله ام پرید و عشق، جاش رو گرفت! واقعا بنازم به قدرت عشق؛ چه كارها كه نمی کند اين عشق!... خلاصه تصمیم گرفتم که انتقام را فراموش كنم و دست به ساخت یک مجسمه زیبا بزنم كه خودش بزرگ ترين عشقه!... و اما از این عشق آدمیزاد برات بگم که هرچی بگم، بازم کم گفتم!... 
 
آقا بهروز از این که هنوز نتوانسته سوال های مهم و اساسی بپرسد و جواب هاي مناسب و درخور دريافت كند، نگران و دلخوراست! بهروز مي ترسد که پاسخ های پیرمرد، قابلیت چاپ را نداشته باشد؛ درنتيجه او كه فعلا در روزنامه به شكل آزمايشي كار مي كند، نتواند رضايت سردبیر را جلب كند و عنوان خنده دار"صفرکیلومتر" همچنان ورد زبان همكارانش باشد و... 
 
دقایقی بعد، حرف های پیرمرد، نیمی از بدن آقا بهروز را کرخت می کند و سر او را به درد مي آورد!... او این بار، با لحنی غریب که از عوارض سرگیجه است، رو به پیرمرد می کند كه:" شرمنده مرامت استاد؛ الهی که خودم پیشمرگت بشم؛ تورو به جون زن بابا، برو سر اصل مطلب تا منم فورا برم پي كارم!"
 
- اتفاقا اون اوایل، بنده هم می خواستم هرچه زودتر کار ساخت این مجسمه رو تمومش کنم و برم پی کارم، اما مگه خُم رنگرزیه آدم حسابی؟! کار روی این اثر عظیم و شگفت انگیز، صبر و تلاش و همت زیادی می خواست که... 
 اعتراض بهروز دیگر فایده ای ندارد. او ترجیح می دهد که کاملا سکوت کند. لحظاتی بعد، او یک دستش را روی سر می گذارد و خسته و نااميد، با صداي بلند، آه مي كشد و به دهان پيرمرد خيره مي شود... پیرمرد، یک لیوان آب گوارا می نوشد و مجددا رشته کلام را به دهان می گیرد و یک نفس ادامه می دهد:
 
" بنده برای ساخت این مجسمه به مواد و مصالح زیادی احتیاج داشتم که تهیه هرکدوم از اونا، مدت ها طول می کشید. خدمت شما عرض کنم که پس از آماده کردن وسایل کار، بی حرف پیش، شروع به ساخت مجسمه کردم و... چه شب ها دود چراغ خوردم و سرفه زدم و وشگون و غُرغُر زن بابارو به جون خریدم و خلاصه عرق ریزی روح کردم تا این مجسمه نازنين ذره ذره شکل گرفت و به این حالت دراومد!... خارق العاده اس، مگه نه؟!... با تو هستم جوون؛ بگو نظرت در مورد این اثر زيبا و بی نظیر چیه باباجون؟!...  حواست كجاس پسر؟!... چیه، چه مرگته؟!... چرا قیافه ات این جوری شده؟!... واه، بلا به دور!..." 
 
بهروز، دقیقا به شکل و شمایل مجسمه نيمه كاره موزه درآمده است؛ او هم درست شبيه مجسمه پسرجوان، درحالت نشسته، یک دست خود را روی سرگذاشته و افسرده و ماتم زده، در اندیشه ای نامعلوم غرق شده است!...
استاد پیر، درحالی که یک لیوان دیگر آب می نوشد، از ته دل آه بلند و سوزناکی سرمی دهد:
 
" افسوس كه این یکی هم تموم کرد و نموند تا مجسمه رو تمومش کنم! این خدا بیامرز که می گفت کاملا سالم و قبراقه و فشارخون و کلسترول و چربی و هيچ درد و مرضي نداره!... ای روزگار، واقعا حیف شد!... عجب جوون شيرين و رعنایی بود!..."



محل درج آگهی شما

محل درج آگهی شما