بر همين مبنا است که مي توان گفت هر نسلي در طول تاريخ، به سهم خود نسبت به حفظ و احياء اين ارزشهاي اصيل همت گماشته و به اندازه شکوفايي فرهنگي عصر خويش نيز بر غناي آن افزوده و به نسل بعد از خود منتقل نموده است.
در زمانه ما نيز که جهان به شدت در حال تغيير و دگرگوني بوده و به واسطه پيشرفت در امر ارتباطات و تبادل اطلاعات، روز به روز به دهکدهاي جهاني بيشتر تصور ميگردد، حفظ و احياء ارزشهاي اصيل فرهنگي و هويتي جوامعي که قدمتي به اندازه تاريخ دارند از اهميت ويژهاي برخوردار است.
چه آنکه توسعه وسايل ارتباط جمعي که اميد مواجهه و تفاهم بيشتر فرهنگها را ميافزود، امروزه به وسيلهاي براي تحميل فرهنگ بخشي از جهان بر ساير نقاط آن بدل شده است آنچه ميتوانست مايه وحدت فرهنگي جوامع گردد اما نشده است.
بنابراين بر هيچکس پوشيده نيست که حفاظت از ارزشها و اصالت فرهنگي يک جامعه امکان پذير نمي شد مگر به واسطه عمل کردن در چارچوب روشها و انديشههاي نوين و امروزي.
از اين منظر است که فعاليت همه کساني که خود را وامدار ميراث خود ميدانند از اهميت خاصي برخوردار ميگردد.
گاهي گمان بر آن ميرود که وظيفه حفظ و حراست از اين ميراث تنها بر عهده سازماني است که نام آن را به دنبال دارد؛ حال آنکه اگر به واقع بر ميراث بودن داشتههايمان تاکيد داريم طبيعي است که حفظ و حراست از آنها نيز تنها از دست يک سازمان و مجموعه بر نميآيد و مستلزم همدلي و همراهي همه مردم، مسئولان، متوليان و بهره برداران است.
هر روز اخباري منتشر ميشود از دهها واقعه و حادثه که مرتبط است با ميراث فرهنگي که شايد برخي از اين اخبار منفي و ناخوشايند باشد اما سوال اينجاست چه کسي را بايد متهم دانست؟ سادهترين جواب سازمان متصدي آن است؛ اما روي ديگر اين سوال متوجه کيست؟ آيا تمام تقصيرات به گردن آنان است که مسوليتي سازماني دارند؟ پس ما چه؟ ما که وابسته سازمان ميراث فرهنگي نيستيم اما خود را وارثان ميراث نياکانمان ميدانيم. هيچ احساس مسوليتي در اين رابطه ميکنيم؟ و يا ساده ترين راه را بر ميگزينيم و خود بر کناري نشسته ديگران را متهم به کم کاري ميکنيم؟!
ميراثمان را تا چه اندازه ميشناسيم؟ چقدر در شناساندن و حفظ و احياء آن کوشيدهايم؟ کوتاه سخن اين است که بياييم همگي خود را ميراث داران و وارثان واقعي نياکانمان بدانيم و هرچه بيشتر در حفظ و احياء آن گام برداريم.