زمان : 03 Esfand 1404 - 15:20
شناسه : 219334
بازدید : 668
یک داستان خیلی خنده‌دار طنز؛ یک داستان خیلی خنده‌دار یزدفردا؛ «یارانه‌ فرزندان خانواده‌های دهک‌های اول تا چهارم که دارای حداقل سه فرزند تحت تکفل باشند و والدین در هیچ یک از دستگاه‌های مذکور در ماده‌ی ۲۹ قانون برنامه‌ی ۵ سال ششم شاغل نباشند، سه برابر می‌شود.»

راضیه حسینی:

اجازه بدهید یک قصه‌ی خیلی خنده‌دار برای‌تان تعریف کنم. روزی روزگاری کشوری ثروتمند در گوشه‌ای از این دنیا وجود داشت که هر چه معدن و نفت و گاز و طبیعت زیبا و پر بار بود داشت، به‌طوری که بعضی فکر می‌کردند هر چه دایناسور درگذشته مرده و فسیل شده فقط در این کشور بوده است.

آن‌قدر که بعضی از مردم در برخی شهرها حتی نمی‌توانستند در حیاط خانه‌شان گل بکارند، همین که دو تا بیلچه به خاک می‌زدند نفت فوران می‌کرد و به آسمان می‌رفت. اسم کشور را گذاشته بودند نفتالیوسستان.

الان با خودتان فکر می‌کنید مردم این کشور باید از شدت بلعیدن رفاه رو دل کرده و بالا آورده باشند، ولی طنز ماجرا دقیقاً در همین‌جاست که مردم این کشور همیشه هشت‌شان گرو نه‌شان بود و حتی نمی‌توانستند با حقوق‌شان ماه را به نیمه برسانند. آن‌ها نفتی که از خاک‌شان بیرون می‌زد را می‌دیدند، ولی هیچ‌وقت نمی‌فهمیدند کجا می‌رود و چه می‌شود، گاز شعله‌ور را می‌دیدند و حتی مدام از شدت زیادی گاز، منفجر می‌شدند، اما باز هم نمی‌فهمیدند چطور هیچ‌وقت برای‌شان آب‌ونان نمی‌شود.

دولت هر ماه به آن‌ها یارانه و کالابرگ می‌داد تا بتوانند از عهده‌ی زندگی برآیند. اعانه‌بگیر مسئولان شده بودند و باید بابت این لطف تشکر هم می‌کردند.

خیلی خنده‌دار است مگر نه؟ جلوی خنده‌تان را نگیرید. قهقهه بزنید. بلند، بلندتر. آن‌قدر که اشک‌تان در بیاید. البته کمی از خنده را بگذارید برای آخر داستان. وقتی بشنوید شهرهای جنوبی که بیشترین منابع را داشتند، کمترین امکانات هم نصیب‌شان می‌شد و حتی دیگر هوای پاک هم نداشتند. تازه این که چیزی نیست، طنز داستان وقتی به اوج می‌رسد که بفهمید همین مردم کل سال با مشکل کمبود برق و گاز و آب و… مواجه بودند و باید صرفه‌جویی می‌کردند تا یک‌وقت قطع نشود، البته که قطع می‌شد، ولی مردم باید آن‌قدر صرفه‌جویی می‌کردند تا از این قطع‌تر نشود.

متأسفانه کتاب تاریخ این کشور تا همین‌جا را داشت و باقی، طی مرور زمان از بین رفته بود، ما نمی‌دانیم این کشور عجیب‌وغریب دقیقاً کجا بود و مردمش چطور به زندگی ادامه دادند، ولی می‌دانیم تا همین‌جا هم داستانِ خیلی خنده‌داری است، آن‌قدر که اشک همه را در می‌آورد.

آن‌قدر که همه آخرش به گریه می‌افتند و برای کشوری غریب و دور اشک می‌ریزند! آن‌قدر که آخرش دیگر اشکی برای هیچ‌کس باقی نمی‌ماند. آن‌قدر که حتی برایش عزاداری هم می‌کنند. آن‌قدر که…