یزد فردا: خسته و سرگردان یکی یکی پله های دادگاه راطی می کردم اشک مثل باران بهاری از چشمانم سرازیر می شد و بروی گونه هایم می غلتید نمی توانستم جلوی قطرات اشکم را بگیرم چشمانم به دستبندی که بر دستم بسته شده بود افتاد باور نمی کردم روزی من هم دستبند به دست و به عنوان متهم در دادگاه حاضر شوم.
همسر بیچاره ام در آن طرف راهرو دادگاه در حالی که دو دستش را برسرش گذاشته و بر دیوار تکیه داده بود پریشان و عصبی چشمانش را به سقف دوخته بود توان نگاه کردن به او را نداشتم از او خجالت می کشیدم و می ترسیدم هر لحظه دچار افت فشار گردد با صدایی لرزان صدایش کردم ولی حتی نیم نگاهی هم به من نکرد.
حق داشت شبانه روز کار و تلاش کرده بود که من و تنها فرزندش که یک پسر سیزده ساله بود خوشبخت و سعادتمند زندگی کنیم ولی نمی دانم چرا؟ یک لحظه غفلت و بی فکری! فقط یک لحظه نادانی!
در مجاورت همسایگی مادرم پیرزن و پیر مردی زندگی می کردند که خداوند به آنها فرزندی نداده بود یک روز که به دیدن مادر و پدرم به روستا رفته بودم آن پیر زن را در کوچه دیدم چشمم به النگوهایش افتاد زرق و برق این النگوها چشمانم را خیره کرد فکر سرقت این النگوها خواب شبانه را از من گرفته بود تا این که تصمیم گرفتم نقشه شومم را عملی کنم.
یک روز به روستا رفتم هنگامی که همسر آن پیر زن از منزل خارج شد از پسرم خواستم از دیوار منزل بالا برود و درب را به رویم باز کند و بعد با پارچه ای که از قبل تهیه کرده بودم صورتم را پوشاندم وارد اتاق پیر زن شدم بیچاره خیلی ترسیده بود با ترس و لرز از من خواست که دست ازسرش بردارم ولی نمی دانم چرا دلم همانند سنگ شده بود.
با سیم چینی که به همراه داشتم با زور و تهدید النگوهایش را از دستش در اوردم و سریعا از محل متواری شدم بعد از بیست روز که برای فروش النگوها به بازار زرگری رفتم توسط پلیس آگاهی دستگیر شدم و من ماندم و صدها افسوس.
آبروی چندین و چند ساله خانواده ام را بر باد دادم و من مانده ام و فرزندی که با چشمان معصومش به من نگاه می کند و اشک می ریزد زندگی ام را بر باد رفته می دانم وافسوسی که دیگر فایده ندارد.
سخن كارشناس:
ما انسان ها هميشه در هر موقعيتي كه باشيم چيزهايي است كه مي خواهيم اما نمي توانيم داشته باشيم، يك كودك عروسك دوستش را مي خواهد و يك بزرگسال ماشين همكارش را.
ما اگر از كودكي مورد پذيرش واقع شده باشيم و به ما ياد داده باشندكه چگونه هيجاناتمان را بشناسيم، درك كنيم و آن را مديريت كنيم، وقتي در موقعيتي قرار مي گيريم كه مسرت برانگيز است مي توانيم، خود كنترلي داشته باشيم و دست به زور گيري و يا دزدي و هر رفتار نزنيم.
اين مورد اگر از مهارت تنظيم هيجانات، كنترل تكانه، بررسي سود وزيان و عاقبت انديشي برخوردار بود دست به دزدي نمي زد.
سروان حمیده پیشداد- مشاور کلانتری 11 اشکذر استان یزد