اخبار: آخرین بروز رسانی : 06 اسفند 1395 - 20:11
اخرین اخبار
 دکتر مهران فاطمی:تشکیل جبهه مردمی نیروهای انقلابی را به فال نیک می گیریم

 در پی بارش برف در گردنه های علی آباد، بیداخوید و سخوید واقع در شهرستان تفت، راهداران به این محورها اعزام شدند

  اجرای طرح هشت بهشت ، متشکل از هشت باغ گردشگری شهرستان مهریز ، نیاز به مشارکت و همراهی مردم دارد .

  معاون رییس جمهور از باغ جهانی پهلوان پور ، قعله تاریخی سریزد و باغ آهو در شهرستان مهریز بازدید کرد.

 بازدید زهرا احمدی پور معاون رییس جمهور و رییس سازمان میراث فرهنگی ،صنایع دستی و گردشگری کشور از باغ جهانی پهلوانپور

 اخذ ۱۳ دستور برای رونق میراث فرهنگی حوزه انتخابیه مهریز

  مهریز بعد از اصفهان و کرمان، سومین منطقه خاص از لحاظ گونه های مختلف آهو در ایران است

 همایش روز مهندس برگزار شد

 تابلوي نوسازي مدارس چقدر آب خورده ؟

 دکتر مجیبیان : ده بالا زیبا ترین جای دنیاست

 سیدمحمد کاظم مدرسی و مقایسه موسوی و کروبی با «سامری»

 سیاست‌ورزی یا ورزشگاه آزادی

 تيم دولت سابق در یزد از چه كسي در شورا حمايت مي كند؟

 بازدید معاون استاندار و فرماندار ویژه شهرستان طبس از روند اجرای تکمیل موزه میراث زمین در شهرستان

 دیدار اعضای هیات رئیسه نمایندگی نظام مهندسی ساختمان طبس با مهندس طلائی معاونت محترم استاندار و فرماندار ویژه شهرستان طبس

 حضور معاون استاندار وفرماندارویژه طبس در کارگاه پیشگیری ازمفاسداجتماعی

 تعامل همه‌جانبه برای کاهش هزینه‌های مادی و معنوی بیماران خاص

 هویت یزد با حفظ مناسبت‌ها حفظ می‌شود

 فرهنگ گردشگری با ارتباطات جهانی تقویت می‌شود

 استان از وجود معتادان و خرده‌فروشان پاک‌سازی می‌شود

 گروه های مردم نهاد یکی از ابزار بسیار مفید و کارآمد در خصوص ساماندهی امور جوانان است

 امروز نبرد کفر باحق جنگ نرم وجنگ اقتصادی است

 موفقیتی دیگر برای صدا و سیمای مرکز یزد

 یزد در زمینه گردشگری به ظرفیتی بین‌المللی دست یافته است

 دردانه را از شبکه تابان ببینید

 مستند رخصت دررادیویزد

 برگزاری دوره آموزشی مشاوره و هدایت شغلی مقدماتی برای اولین بار در اداره کل آموزش فنی و حرفه ای استان یزد

 بازدید اساتید هیات علمی دانشگاه یزد از مرکز آموزش فنی و حرفه ای آیت ا... خامنه ای شماره یک یزد

 ویژه های مستند در شبکه تابان

 صدا و سیمای مرکز یزد به استقبال نوروز 96 می رود

 تجلیل رییس بنیاد شهید یزد از مدیرکل صداوسیما

 حضور فرماندار شهرستان بافق در اداره کل آموزش فنی و حرفه ای استان

 چهل کچل از یاد مخاطبان پاک نمی شود

 برگزاری شورای مدیریت بحران شهرستان تفت برای بررسی موضوع آنفولانزای حاد پرندگان

 دیدار مدیرکل تامین اجتماعی استان یزد با سرپرست فرمانداری بافق

 مراسم کلنگ زنی احداث المان مزار شهدای گمنام در دانشگاه آزاداسلامی طبس با حضور مهندس طلائی و امام جمعه موقت و جمعی از مسئولین

 اعزام تیم هندبال جوانان پیشگامان به مرحله نهایی مسابقات قهرمانی کشور

 روحانیون و تشکل‌های اجتماعی دو گروه تأثیرگذار در ارتقای اجتماعی و فرهنگی

 شرایط ثبت نام کاندیداهای پنجمین دوره انتخابات شوراهای اسلامی شهر و روستا

 جلسه شورای هیئت های مذهبی در محل هیئت ابوالفضلی با حضور مهندس طلائی

 پيام تبريك مهندس طلائي مقدم معاون استاندار و فرماندار ويژه شهرستان طبس بمناسبت پنجم اسفند به تمام مهندسين

 ثبت رویدادهای کارآفرینی یک رویکرد موج‌آفرین در اشتغال استان است

 نظارت شورای شهر بر شهرداری و نظارت مردم بر شورای شهر ( حسین کمالی میرزایی )

 رئیس مرکز مدیریت حوادث و فوریت های پزشکی استان یزد بر ضرورت ادغام مراکز پیام اورژانس پیش بیمارستانی شهرستان های تابعه استان یزد در واحد ارتباطات مرکز استان تاکید کرد

 مراسم کلنگ زنی آموزشگاه 6 کلاسه آبیاری در روستای نصرآباد شهرستان تفت برگزار شد.

 پرداخت تسهیلات با توجه به سطح صنعتی استان‌ها باشد

 تشکیل جلسه شوراي راهبري توسعه مديريت اداره کل آموزش فنی و حرفه ای استان یزد

 اداره کل آموزش فنی و حرفه ای استان یزد اعلام کرد: صدور و دریافت کارت مهارت بصورت الکترونیکی

 بازديد كارشناس وزارت راه و شهرسازي از معابر اصلي بخش گاريزات

 طرح بین المللی منارید شهرستان در مرحله اجرا قرار گرفت

نسخه فابل چاپ  
ستایش نامادری

22 خرداد 1394 - 11:34                          تعداد بازدید: 4941                          کد خبر : 105937



به نام پروردگار عالم که چوپان من است

ستایش نامادری
نویسنده:سیروس قزلباش
تقدیم به بانو (میم)
ستایش برای جشن تولد ۷سالگی اش لحظه شماری می کرد مادرستایش پیشنهاد داده بود تا جشن را در ویلای شخصی خودشان در ده بالای یزد برقرارکنند ومقداری وسایل جشن تولد وبادکنک وتزئینات آماده کرده بودند وچون ستایش گیتار زدن را دوست داشت مادر کیک به شکل گیتار برایش سفارش داده بود .
ستایش دختری باموهای فر وجثه ای کوچک که دماغی گرد وچشمانی درشت داشت و دماغش با صورت گردش تناسب داشت وبشتر شباهت به مادر میداد.
پدرستایش یک بازاری سرشناس بود که دارای چند کارگاه تولید ترمه بود که حتی به کشورهای حوزه خلیج فارس صادر میکرد ترمه بافی از چند نسل به او رسیده بود وی علم ترمه بافی را به روز کرده بود ودستگاهای جدید ونقش های کامپیوتری باعث شده بود که نه تنها در یزد بلکه درکشور هم به عنوان یک کارآفرین خوب وتولید کننده عالی شناخته شود. شهرتش اول ترمه باف بود که فامیلی خود را به دانافر تبدیل کرده بود.اقای دانافر مردنسبتا خوبی بود قدی تقریبا بلند با موهای صاف ولاغراندام وکمی سبزه با دماغی کشیده والبته انقدر ابروی پرپشتی داشت که ستایش گاهی به شوخی می گفت:
– بابایی می خواهی ابروهاتو ببافم هاها
– توکه بلد نیستی بگومامانت بیا ببافه هاهاها
– شما پدرودختر چی میگن پشت سرمن.
– هیچی بابا دخترت هوس کرده ابروهای بابایی را ببافه
– راستی خوب گفت یادت باشه این ابروهای پرپیچ وخمو واسه جشن کوتاه کنی
– باشه بابا باشه خانوم جون
– البته بابایی یک روز قبل از جشن کوتاه کن چون زود دوباره در میان هاهاها
– هاهاهاهاها دخترکم یکی ی دونه بابا
ان خانواده خوشبخت بودند اما کسی که از فردای خودش خبر ندارد.
آخرهفته بود آنها وسایل جشن تولد را در صندوق عقب ماشین شاسی بلند وسفیدخود جا دادند وبه همراه همسایه خود تصمیم گرفتند به ویلا بروند همسایه آنها اصالتا اهل شهرستان بافق بودکه سالیان سال به یزد مهاجرت کرده بودند دختر بزرگ همسایه سمیه نام داشت وهنوز ازدواج نکرده بود اما خواهرهای دیگرش ازدواج کرده وخانواده تشکیل داده بودند .
قرار بود صبح زود ستایش وپدر ومادرش زودتربروند وهمسایه انها چند ساعت بعد حرکت کنند وبه ویلا بروند تا در چیدمان جشن تولد ستایش به انها کمک کنند.
صبح اقای دانافر باهمسروستایش حرکت کردند وشهرستان تفت را پشت سر گذاشتند ودرحال بالا رفتن ازگردنه ده بالا بودند.ستایش عقب نشسته بود وکمربند را بسته بود پدر هم ازترس جریمه کمربندرا بسته بود اما مادر ستایش که زنی گوشت الود وچاق بود بابستن کمربند احساس خفگی میکرد بنابرین عادت نداشت کمربند را ببند.
انها درحال رفتن به سمت ده بالا بودند باد نسبتا سردی در حال وزیدن بود پاییز نزدیک بود اخرهفته همیشه جاده تفت بخصوص ده بالا شلوغ واتومبیل های زیادی به ان سو در حرکت هستند وبه ندرت اتومبیلی از ده بالا می اید پلیس راهنماورانندگی هم قبل ازصبحگاه تا ساعت ۹ صبح در جاده مستقر نمی شود جاده باریک وهر خودرویی سعی می کند از دیگری گوی سبقت را برهاند وپدر ستایش هم مرتب سبقت بیجا میگرفت وخوشحال می شد که با هر گاز دادنش ده ها ماشین را جا میگزارد مجری رادیو یزدگرچه لعن جدی به خود نمیگرفت اما گاهی رانندگان را به صبوری واحتیاط دعوت میکرد.
اقای دانا فرباز درحال سبقت بود که کامیون خاورنارنجی رنگی که شاید متعلق به ۴۰ سال پیش بوداز سمت ده بالا دود کنان باسرعت به سوی اتومبیل هایی که روبرویش بودند می تازاند.صدای اهنگ قدیمی راننده خاور را تا ده اتومبیل میشنید راننده درحالی که زیرشلورراهرایی برپا وزیرپوش رکابی برتن داشت یک پا روی گاز وپای دیگر جمع شده روی صندلی ودستها را در فرمان براق وبزرگ فروبرده بود وبا بازوهایش فرمان را مهار می کردهمانطور میگازاند وبالا خره بی احتیاطی وغرور راننده کامیون که دوست نداشت کسی در لاین او حرکت کند قرعه بدشانسی را برای خانواده ستایش ورق زد.در حرکتی ثانیه ای در حالی که پدر ستایش باز درحال سبقت بود وفکرمیکرد یک ماشین دیگر را هم می تواند رد کندهدف خاور تندروشد صدای برخورد دواتومبیل خرد شدن شیشه ها جاری شدن خون فریاد وجیغ وبا حسین ویا ابوالفضل در جاده میپیچید وچون کلید اربگ اتومبیل اقای دانافر در حال آف بود اربگ ها هم عمل نکرده بودندوکمربند خانم دانافرهم که بسته نبود جان ان زن مهربان گرفته شد هنوز صدای ترانه دلخراش خاور که معلوم نبود چی میخواند درحالی که اب از جلوبندیش می ریخت وبخار بالا گرفته بود در حال پخش بودوراننده خاور هم براثر دیررسیدن آمبولانس ووقانونهای دست وپاگیر که تا ساعتی طول کشید همسفر مادر ستایش شد…
ستایش شوکه شد واز ترس بیهوش شده بود وپدرش حتی حس بازکردن کمربند را نداشت .
بیمارستان ،سردخانه ؛بازداشت اقای دانافر،ازهمه بدتر مشکلات روحی روانی ستایش را رها میکنیم وبه یک سال بعد میرویم تا خواننده هم مثل من زیاد غم ها را مرور نکند…
یکسال بعد
ستایش با وجود عمه ها وفامیل وبخصوص سمیه دختر همسایه قبول کرده بود مادرش فرشته شده وبه اسمان رفته .سمیه خود را به انها خیلی نزدیک کرده بود ستایش را به پارک وسینما وبازارمیبرد وعمه ستایش هم به خانه انها امده بود واز ستایش نگهداری میکرد پدر ستایش افسرده شده بود ساعت ها در اتاق به عکس زن مرحومش خیره می شد خواهر ش تا می توانست با کمک سمیه همسایه انها از ستایش وپدرش مراقبت میکردند .خانه اقای دانا فر دریکی از جاهای خوب صفائیه بود .
سمیه خود را در دل ستایش جا کرده بود وعمه ستایش هم مناسب میدید که برادش با سمیه ازدواج کند
پدر ستایش میلی به ازدواج دوباره نداشت اما صحبت های دوست وفامیل وخواهروبرادر واشتیاق ستایش،بالاخره پذیرفت.
وازدواج ارام وبی سروصدایی انجام شد ورسما سمیه همسر اقای دانافر شد …
چند روز گذشت که پدر ستایش در خواب کابوس میدید درخواب سمیه را میدید که با چشمان خونی باچاقو ستایش رادنبال میکند وقتی از خواب میپرید زود به اتاق دخترش میرفت دختر را که سالم میدید اهسته کنار تختش مینشست و انگشت هایش را در موهای خودش فرو میبرد واهسته اشک میریخت زنش هم وقتی قصد همدردی داشت اورا دور میکرد امازن چیزی در اب میریخت وبه پدر ستایش میداد خیلی در کارش وارد بود معلوم نبود چه دارویی به اومیدهد که تا صبح اورا خواب میکند .گاهی هم ستایش نیمه شب بیدار میشد ونامادری را میدید که به حیاط خانه میرود ووقتی برمیگردد چشمانش سرخ است…
درهرتقدیربا وجود خوابهای وحشتناک که پدرمیدید بیشترموقع که سرکاربود به بهانه مختلف سراغ ستایش را میگرفت گاهی که بیرون میرفتند انها را تعقیب میکرد وبیشتروقتها ازخواهرش میخواست انجا بیاید اما خواهرش که عمه ستایش باشد به پدرستایش میگفت چون تصادف ومرگ همسر وفوت راننده کامیون برایش سخت بوده باعث کابوس وتوهم می شود ومیگفت که فشارروحی روانی باعث خواب بد دیدن ومشکوک شدن است …
به هرحال سال مادر تمام شده بود وستایش به نامادری عادت کرده بود .جشن تولد ستایش همان روزها بود اما به دلیل سال مادر ومراسم دیگرتولد اورا کمی عقب انداختند یک هفته نشده بود که ناگهان ستایش براثردل درد شدید راهی بیمارستان شد وبستری گردید ستایش را به اتاق عمل بردند تا دکتر معالج ستایش که یکی از نزدیکان انها بود اورا عمل کند .نامادری فرصت رامناسب دید با اتومبیل مشکی رنگ هاچ بک درحالی که عینک دودی زده بود وارد حیاط بیمارستان شد قبل از پیاده شدن در ایینه ماشین نگاهی به خودش انداخت تصمیم عجببی گرفته بود باید کار ستایش را تمام میکرد اهسته از ماشین خارج شد از دری که پرستاران ودکتران وارد میشوند وارد بیمارستان شد خیلی زود به اتاق دکتری رفت روپوش پزشکی برتن کرد دستکشی پوشید تا اثری ازخون روی دستش نماند ماسکی بر صورت زد به طوری که اصلا معلوم نبود او همان نامادری است کمی استرس داشت اما درنگ نکرد وقتی متوجه شد ستایش بیهوش است کنارتختش رفت استرس عجیبی داشت پیشانیش عرق کرده بود بوی اتر والکل ومواد ضد عفونی مرتب به مشامش می رسید صدای بوق بوق دستگاه پزشکی به گوشش می رسید نفس عمیقی کشید چاقویی برداشت واصالت بافقی بودنش را نشان داد باچاقو شکم دخترک بی مادر را پاره کرد دستکش هایش به خون اغشته شد روده دختر را بیرون کشید وتکه کرد وسوی انداخت نفس درسینه حبس شده بود چهره همسرش را پشت پنجره حس می کرد گاهی به چهره دخترک نگاه میکرد اما وقتی کارش تمام شد سراسیمه از اتاق بیرون رفت دراتاق کناری دستکش را درسطل زباله انداخت روپوش را اویزان کرد سراسیمه انجا را ترک کرد وبا ماشینش به بیابان رفت کنار بیابان ایستاد بیرون امد داشت گریه میکرد ازته دل فریاد می زد وعقده های دلش را خالی میکرد گاهی چهره مادرستایش را میان ابرهای سپید حس میکرد که به اولبخند میزند معلوم نبود چرا اینقدر اسم پروردگارعالم را می اورد معلوم نبود چه چیز ازخدای مهربانش می خواهد معلوم نبود چرا چهره مادر ستایش را با خنده حس میکرد …
از سوی دیگر تیم پزشکی بیمارستان که متوجه وضعیت بیمارشده بودند اقدام لازم را بعد از ان کار انجام دادند تکنسین بیهوشی با دستگاه کار میکرد پرستاران خون شکم را پاک کردند وکارهای لازم انجام شد وشکم دختر بخیه زده شد وتیم هرکاری ازدستشان برمی امد انجام دادند وستایش با مراقبت های ویژه بهبود یافت .نامادری وقتی فهمید خطر رفع شده دیوانه وار خنده میکرد مثل ادم های روانی رقص وشادی عجیبی میکرد وخود را به بیمارستان رساند ستایش هنوز بیهوش بود اما دیگر خطری تهدیدش نمی کرد …
چند روز بعد ستایش را به خانه اوردند عمه وبچه های عمه تا چند روز کنار ستایش بودند تا اینکه ستایش کاملا خوب شد ونامادری تصمیم گرفت با اینکه یک ماه از تولدش گذشته جشن مفصلی برایش بگیرد نامادری به پدر ستایش میگفت با جشن تولد روح مادرش شاد می شود بنابراین با کمک اقوام وسایلی تهیه وچون ستایش به گیتار علاقه داشت وکلاس گیتار میرفت نامادری هم مثل مادرستایش کیک به شکل گیتار برایش سفارش داده بود…
جشن تولد در ویلای شخصی در ده بالا گرفته شد زیرا مادر ستایش خیلی انجا را دوست داشت .
نامادری لباس زیبایی مثل پرنسس ها با کلایی مخروطی گرفته بود که ستایش خیلی در ان برازنده شده بود .مهمان زیادی حتی فامیل های نامادری هم از بافق برای تولد ستایش امده بودند.
هشت تا شمع روی کیک گیتار را ستایش چند بارفوت کرد تا خاموش شدند این بار همه تولدت مبارک را خواندند نامادری گل های زرد فصلی را در گلدانی قرار داده بود که درعکس بسیار زیبا معلوم می شدند .
هدیه ها یکی پس از دیگری باز میشد وستایش با هرهدیه لبخندی میزد بعد ازاینکه اخرین هدیه بازشد ستایش وپدر کمی درگوشی صحبت کردند وبعد ستایش جلو امد وبه نامادری گفت :
– مادریک هدیه میخوام بهت بدم
– عزیزم الان موقع گرفتن هدیه است نه دادن.
– این فرق میکنه ی نامه هم نوشتم اگر بد خط نوشتم ببخشید
– عزیزم دخترگلم مگه نمیدونی من هم خطم بده.
همه خنده ای کردند وستایش پاکت را به نامادری داد وازش خواست بازش کند
نامادری نگاهی به پدرستایش انداخت که با سرعلامت دادیعنی بخوان وچشمکی هم زد که ابروی شلوغش پایین بالا شدن .نامادری که ناخن بلندی داشت ولاک زرد خوش رنگی هم روی ناخن هایش برق میزد پاکت را باز کرد وگردنبندی زیبا از طلا در پاکت بود گردنبتد را در دست گرفت وشروع به خواندن نامه کرد بعد خواندن اشک سردی رد سپیدی که از ارایش صورتش تشکیل شده بود برگونه ها افتاد ارایش چشم با اشکها پاک شد نامه را کنارگذاشت دست را دراز کرد سوی ستایش واوهم خود را به بغل نامادری انداخت .
مهمانان واقوام کنجکاوشدند وازپدر ستایش خواستند اگر اشکال نداره متن نامه ستایش را بخواند پدرهم جلورفت درحالی که با یک دست شانه همسرش را ماساژ میداد شروع به خواندن با صدای بلندکرد.

به نام خدا

مامان عزیزم .فرشته خوبم توجای خالی مادرم را که در اسمان فرشته شده را پرکردی این گردنبند مادرم است که باید به گردن تو اویزان شود راستشو بخواهی اول ازت خوشم نمی امد اما وقتی منوبا خودت همه جا میبردی وقتی در درس کمکم میکردی وقتی به مدرسه میبردیم وتا تعطیل میشدم تو حاضربودی موهاموهرروزصبح به ارامی مادرم شانه میکردی ومیبافتی .وقتی شب تو اتاقم می امدی فکرمیکردی خوابم وبوسم میکردی وهرموقع شب حیاط میرفتی ازپنجره نگاه میکردم که دستاتو بالا میگرفتی ودعا میکردی واشک می ریختی …جای مامانمو پرکردی وازهمه مهمتر تو با مهارتی که داشتی اپاندیس مرا عمل کردی وروده عفونی مرا بریدی ومرا نجات دادی .تا ابد ازت ممنونم.
توقابل ستایش هستی توهم بهترین مامان هم بهترین دکتر دنیایی .مامان دکتر.مامان خوبم…

وقتی نامه تمام شد احساس مهمانان جریحه دارشد واشک ریختند .نامادری بهتربگویم خانم دکتر که چشم هایش ازاشک قرمز شده بود ستایش را به اغوش گرفت وپدرستایش هم هردو را بغل کرد واول بزرگترها بعد بچه ها شروع به دست زدن کردند .قاب عکس مادر اصلی ستایش درحال لبخند رضایت کننده روی دیوار بود .

پایان



اخبار مرتبط با بافق فردا


افراد آنلاین این خبر



اخبار مرتبط با بافق فردا
برچسب‌ها: اجتماعی

در مورد این مطلب نظر دهید


اخبار مرتبط :

صفحه اول | آرشیو | پیوندها | تماس با ما | خبرخوان
تمامی حقوق این سایت برای سایت خبری یزد فردا محفوظ است .